دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540
دبیرستان حاج سید حسین نوایی


دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها کلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می‌رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد. فریاد زد: «خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی» صبح روز بعد با صدای بوق کشتی‌ای که به ساحل نزدیک می‌شد از خواب پرید. کشتی  آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می‌گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

۰ نظر ۱۴ مرداد ۹۲ ، ۱۲:۰۰
۰ نظر ۱۱ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۵۶
۰ نظر ۰۹ مرداد ۹۲ ، ۱۲:۳۱

۱ نظر ۰۷ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۰۴

۰ نظر ۰۲ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۰۶

 پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصرش خارج شد. در هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت: من الان داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرمم را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

۰ نظر ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۲۳:۰۸

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

۰ نظر ۲۸ تیر ۹۲ ، ۱۷:۴۵

 در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می‌کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم. قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت و گوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود. در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:

۲ نظر ۲۸ تیر ۹۲ ، ۱۷:۰۸

نرم افزار نسیم رحمت دارای امکانات زیر می باشد:

  احکام و آداب روزه ، پیامکهای ماه رمضان ، ادعیه ماه رمضان ، قرائت قرآن کریم و ...

دانلود نرم افزار نسیم رحمت ویژه ماه مبارک رمضان

۱ نظر ۲۷ تیر ۹۲ ، ۱۹:۵۶
۰ نظر ۲۲ تیر ۹۲ ، ۱۵:۴۱

1- پرهیز از غذای حرام و شبهه‌ناک

مراقب باشید لااقل در ماه مبارک رمضان غذای حرام و شبهه‌ناک نخورید. خداوند به کسی‌که در شکم او غذای حرام وجود دارد، نظر لطف نمی‌کند. عبادات چنین کسی ممکن است از نظر ظاهری صحیح باشد، ولی مورد قبول و پذیرش خداوند سبحان واقع نمی‌شود.

2- ارتباط با خداوند از طریق انس با نماز جماعت و قرآن و دعا

بنا بر تأکید اسلام، مساجد همیشه باید در وقت نماز پر از جمعیت باشد. قرآن کریم همواره تأکید می‌فرماید که: « وَأَقِیمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّکَاةَ » [بقره]

۰ نظر ۱۹ تیر ۹۲ ، ۲۰:۰۲

بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید: فردا به فلان حمام برو و کار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن.

دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می‌آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است.

به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم‌ها را از مسافت دوری می‌آوری و ..... حمامی گفت: این نیز بگذرد ...!

۰ نظر ۱۸ تیر ۹۲ ، ۱۹:۲۷
۰ نظر ۱۰ تیر ۹۲ ، ۱۲:۲۴

(جرجیس نام پیغمبری است از اهل فلسطین که پس از حضرت عیسی بن مریم به پیغمبری مبعوث گردیده است.)

حتماً این ضرب المثل را شنیده‌اید؟ آیا می‌دانید ریشه‌ی این ضرب‌المثل از کجاست و در چه موقعی مورد استفاده قرار می‌گیرد؟

استفاده از این  ضرب‌المثل موقعی است که کسی در انتخاب چیزی بی‌سلیقگی نشان دهد و آنچه را که کم فایده و بی ‌ارزش‌تر باشد را انتخاب کند. امّا جرجیس چرا ضرب‌المثل شده است؟ علت این است که در میان چند هزار پیامبر مرسل و غیرمرسل که برای هدایت و ارشاد افراد بشر مبعوث گردیده‌اند گویا تنها جرجیسِ پیغمبر صورتی پر چین و چروک  و نازیبا داشته است. جرجیس آبله رو بود و یک سالک بزرگ بر پیشانی و به قولی بر روی بینی داشت که به نازیبایی سیمایش می‌افزود.

۰ نظر ۰۸ تیر ۹۲ ، ۱۹:۵۲

باغبان جوانی به شاهزاده‌اش گفت: «به دادم برسید حضرت والا! امروز صبح عزراییل را در باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت. دلم می‌خواهد امشب معجزه‌ای بشود و بتوانم از این جا دور شوم و به اصفهان بروم.»

شاهزاده راهوار‌ترین اسب خود را در اختیار او گذاشت. عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم می‌زد که با مرگ رو به رو شد و از او پرسید: «چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی؟»

مرگ جواب داد: «نگاه تهدید آمیز نکردم. تعجب کرده بودم. آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من می‌دانستم که قرار است امشب در اصفهان جانش را بگیرم.»

۰ نظر ۰۸ تیر ۹۲ ، ۱۹:۴۶

دبیرستان حاج سید حسین نوایی دولت آباد