دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540
دبیرستان حاج سید حسین نوایی


دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540

۱۲۸ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

قصابی در حال کوبیدن ساطور بر استخوان گوسفند بود که تراشه‌ای از استخوان پرید گوشه چشمش.

ساطور را گذاشت و ران گوشت را برداشت و به نزد طبیب رفت و ران گوشت را به او داد و خواست که چشمش را مداوا کند.

طبیب ران گوشت را دید طمع او را برداشت و فکر کرد حالا که یکی به او محتاج شده باید بیشتر از پهلوی او بخورد بنابراین مرهمی روی زخم گذاشت و استخوان را نکشید.

۰ نظر ۱۷ آذر ۹۷ ، ۰۹:۴۱

ابوسعید ابوالخیر با جمعی از کنار چاه مستراحی می‌گذشتند که بوی بدی می‌داد. همه بینی خود را گرفته و فرار کردند.

ابوسعید آنان را صدا زد و گفت: برگردید. می‌دانید این نجاست چه می‌گوید؟!

گفتند: نه. گفت؛ می‌گوید: من همانم که در بازار به خاطر بدست آوردن من چقدر پول دادید، فقط یکشب با شما همراه بودم که به این روز افتادم. باید از شما گریخت، نه از من‌.

۰ نظر ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۰۸

روزی در یک روستا، درویشی در حال گذر بود. در همان حال کودکی بر پشت بام یکی از خانه‌ها بازی می‌کرد. به ناگه بر لب بام آمد و در مقابل چشمان وحشت‌زده اهالی به پایین پرتاب شد. درویش به محض مشاهده صحنه فریاد زد: "او را نگه دار".

سقوط شتابناک کودک آرام شد. درویش دوید و کودک را در میان زمین و هوا گرفت و در مقابل حیرت اهالی، کودک را سالم به آنان برگرداند.

مردم به دور درویش حلقه زدند و او را از اولیا‌ الله دانستند و هر یک به تعارف صفت غریبی را به درویش نسبت دادند.

۰ نظر ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۴۷

یکی از خان‌های بختیاری هر روز هنگام فرستادن فرزندانش به مدرسه ، ابوالقاسم؛ خدمتکار خانه را نیز با آن‌ها می‌فرستاد تا مراقب آن‌ها باشد. ابوالقاسم هر روز فرزندان خان را به مدرسه می‌برد و همان جا می‌ماند تا مدرسه تعطیل می‌شد و دوباره آن‌ها را به منزل باز می‌گرداند. دبیرستانی که فرزندان خان در آن تحصیل می‌کردند یک کالج آمریکایی به نام دبیرستان البرز بود که مدیریت آن بر عهده دکتر جردن بود.

دکتر جردن قوانین خاصی وضع کرده بود. مثلاً برای دروغ، ده شاهی کفاره تعیین کرده بود. اگر در جیب کسی سیگار پیدا می‌شد یک تومان جریمه داشت. او می‌گفت "سیگار لوله بی‌مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است

۰ نظر ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۲۰

روزی شخصی بسیار خسیس در رودخانه‌ای افتاده بود و عده‌ای جمع شده بودند تا او را نجات دهند.

یکی از دوستانش دوید تا به او کمک کند. روی زمین کنار رودخانه نشست و به مرد خسیس گفت: دستت را بده به من تا تو را از آب بالا بکشم.

مرد در حالی که دست و پا می‌زد دستش را نداد. شخص دیگری همین پیشنهاد را داد، ولی نتیجه‌ای نداشت.

ملانصرالدین که به محل حادثه رسیده بود، خود را به لب رودخانه رساند و به مرد گفت: دست مرا بگیر تا تو را نجات دهم

۰ نظر ۲۷ دی ۹۶ ، ۱۲:۲۹

عابدی هفتاد سال خدا را عبادت کرد، شبی در عبادتگاه خود مشغول راز و نیاز بود، زنی آمد و درخواست کرد اجازه دهد شب را در آن جا به سر برد تا از سرما محفوظ بماند. عابد امتناع ورزید، زن اصرار کرد، باز نپذیرفت، آن‌گاه زن مأیوس شد و برگشت، در این هنگام چشم عابد به اندام موزون و جمال دلفریب او افتاد. هر چه خواست خود را نگه دارد ممکن نشد، از معبد بیرون آمد و او را برگردانید و هفت شبانه روز با او به سر برد.

شبی به یاد عبادت‌ها و مناجات چندین ساله‌اش افتاد و بسیار افسرده شد و به اندازه‌ای اشک ریخت که از حال رفت. وقتی زن ناراحتی عابد را مشاهده کرد گفت: تو خدا را با غیر من معصیت نکرده‌ای، اگر با او از در توبه در آیی شاید قبول کند، مرا نیز یادآوری کن.

۰ نظر ۰۱ دی ۹۶ ، ۲۰:۲۷

عبدالله بن سلام در زمان معاویه فرماندار عراق بود. او زنی زیبا به نام اُرینب داشت. یزید پسر معاویه سخنانی از زیبایی و دلفریبی آن زن شنید، به طوری که ندیده عاشق او شد و در عشق او به مرتبه‌ای رسید که بردباری و شکیبایی‌اش را از دست داد و جریان دلباختگی خود را به ندیمش رفیف گفت و از او خواست چاره‌ای بیندیشد.

رفیف عشق سوزان یزید را نسبت به ارینب به اطلاع معاویه رساند. وقتی معاویه التهاب شراره‌های عشق پسر خود را دید او را به شکیبایی و تحمّل امر کرد.

معاویه گفت: برای رسیدن به مقصود خود همین مقدار با من همکاری کن که این راز را افشا نکنی تا من حیله‌ای بیندیشم.

۰ نظر ۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۰:۰۴

روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب می‌شود و او را نزد حاکم می‌برند تا مجازات را تعیین کند. حاکم برایش حکم مرگ صادر می‌کند اما مقداری رأفت به خرج می‌دهد و به وی می‌گوید: اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزی از مجازاتت در می‌گذرم.

 ملانصرالدین هم قبول می‌کند و ماموران حاکم رهایش می‌کنند. عده‌ای به ملا می‌گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می‌توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی‌؟ ملانصرالدین می‌گوید‌: ان شاءالله در این سه سال یا حاکم می‌میرد یا خرم.

۰ نظر ۲۱ آذر ۹۶ ، ۰۹:۵۹

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت‌هایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می‌رفت و از درد چشم می‌نالید.

موعد عروسی فرا رسید. مردم می‌گفتند چه خوب! عروس نازیبا، همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد.

۰ نظر ۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۱:۳۵

شیخ ابراهیم بن حسن بن خاتون عاملی صاحب قصص الانبیا یکی از علما و دانشمندانی است که به آل خاتون منسوب است. خاتونی که این خانواده‌ی علمی را به او نسبت می‌دهند دختر یکی از پادشاهان ایوبی است.

هنگامی که این پادشاه از جبل عامل می‌گذشت. چون به روستای امیه رسید در آن جا فرود آمد. جد این دانشمند در آن جا زندگی می‌کرد. وی عالمی بسیار پارسا بود. تمام ساکنان قریه به دیدن پادشاه رفتند، مگر آن دانشمند. پادشاه نزد او فرستاد و علت ترک ملاقات را جویا شد

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۶ ، ۱۴:۵۳

ایاز، غلام شاه محمود غزنوی در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق می‌رفت و به آن‌ها نگاه می‌کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل سنگینی بر در اتاق می‌بست.

درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی‌دهد. به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع و پنهان می‌کند. سلطان می‌دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری است. اما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه طلاها و پول‌ها را برای خود بردارید.

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۶ ، ۰۷:۵۵

برای این ضرب‌المثل داستان‌های و روایت‌های مختلفی نقل شده است که چند نمونه اشاره می‌شود.

1) خلفای اموی جمعا ١۴ نفر بوده‌اند که از سال ۴١ تا ١٣۶ هجری درسرزمین پهناور اسلامی خلافت کرده‌اند. در میان آن‌ها هیچ یک در مقام فضیلت و تقوی همتای خلیفه‌ی هشتم، عمر بن عبدالعزیز، نبوده‌‌اند.

این خلیفه تعالیم اسلامی را تمام و کمال اجراء می‌کرده است؛ دوران کوتاه خلافتش توام با عدل و داد بود و بدون تکلف و تجمل زندگی می‌کرد.

روزی این خلیفه از فردی شامی پرسید‌: عاملان من در دیار شما چه می‌کنند و رفتارشان چه گونه است‌؟

۰ نظر ۰۲ آذر ۹۶ ، ۲۰:۵۶

سلطان محمود غلامی به نام ایاز داشت که خیلی برایش احترام قائل بود و در بسیاری از امور مهم نظر او را هم می‌پرسید و این کار سلطان به مذاق درباریان و خصوصا وزیران او خوش نمی‌آمد و دنبال فرصتی می‌گشتند تا از سلطان گلایه کنند تا اینکه روزی که همه وزیران و درباریان با سلطان به شکار رفته بودند وزیر اعظم به نمایندگی از بقیه پیش سلطان محمود رفت و گفت چرا شما ایاز را با وزیران خود در یک مرتبه قرار می‌دهید و از او در امور بسیار مهم مشورت می‌طلبید و اسرار حکومتی را به او می‌گویید؟

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۵

پرفسورحسابی می‌گفت: ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ‌‌ی ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ، ﺩﺭ ﻳک ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭهی ﺑﺎ یک دﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎیی ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ نمی‌شناختمش ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ.

ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ  می‌شناسی؟ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮی ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎی ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨگی ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ میشینه.

گفتم: ﻧﻤﻴ‌ﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ میگی. ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴکی ﺗﻨﺶ می‌کنه.

ﮔﻔﺘﻢ: بازم نفهمیدم ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟

ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮی ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ رو ﻫﻤﻴﺸﻪ با هم ﺳِﺖ می‌کنه.

۰ نظر ۲۳ آبان ۹۶ ، ۱۸:۵۳

ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻗاﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ.

ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟

ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻧﻤﻮﺩ: ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ.

ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ می‌کنی؟

ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ: ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ.

ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ نمی‌شناسی ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍ می‌کنم.

ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ‌: ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ می‌کنم

۰ نظر ۱۶ آبان ۹۶ ، ۰۹:۱۵

دبیرستان حاج سید حسین نوایی دولت آباد