دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540
دبیرستان حاج سید حسین نوایی


دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540

۱۶۷ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

روباهی در حادثه‌ای دمش را از دست داد. روباه‌های گله از او پرسیدند: دمت چه شد؟

روباه دم‌بریده با حیله‌گری گفت: خودم قطعش کردم.

همه با تعجب پرسیدند: چرا؟ دم نداشتن  بسیار بد است و اکنون زیباییت را از دست دادی.

روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک؛ احساس راحتی می‌کنم! وقتی راه می‌روم فکر می‌کنم که دارم پرواز می‌کنم.

یک روباه دیگر که بسیار ساده بود، رفت و دم خود را قطع کرد چون درد شدیدی داشت و نمی‌توانست تحمل کند، نزد روباه دم‌بریده رفت و گفت: تو گفته بودی سبک شده‌ام و احساس راحتی می‌کنم. من‌ که بسیار درد دارم!

۰ نظر ۲۴ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۲:۴۰

ابن جوزی یکی از خطبای معروف بود. روزی بالای منبر که ۳ پله داشت برای مردم صحبت می‌کرد. زنی از پایین منبر بلند شد و مسئله‌ای پرسید. ابن جوزی گفت: نمی‌دانم.

زن گفت: تو که نمی‌دانی پس چرا ۳ پله از دیگران بالاتر نشسته‌ای؟

او جواب داد: این سه پله را که من بالاتر نشسته‌ام به آن اندازه‌ای است که من می‌دانم و شما نمی‌دانید و به اندازه معلوماتم بالا رفته‌ام. اگر به اندازه مجهولاتم می‌خواستم بالا روم، لازم بود منبری درست می‌شد که تا فلک‌الافلاک بالا می‌رفت.

۰ نظر ۰۴ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۰:۰۵

ﺯﻧﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ ﻫﺮ ﺷﺐ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ، ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯿﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ.

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﺒ‌‌ﻬﺎ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﻮﺷﺖ: ﺧﻭﺷﺤﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺧﺮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ.

ﺧﻭﺷﺤﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻓ‌ﻬﺎ ﺷﺎﻛﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﭘﺮﺳﻪ نمی‌زند.

ﺧﻭﺷﺤﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﯿﻜﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ.

۰ نظر ۰۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۹:۵۹

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند.

آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟

سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد.

۰ نظر ۰۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۹:۵۷

ویکتوریا دختر زیبا و باهوش پنج ساله‌ای بود. یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن‌بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش  ده و نیم دلار بود، دلش آن گردن‌بند را می‌خواست.

پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن‌بند را برایش بخرد.

مادرش گفت: خوب! این گردن‌بند قشنگه، اما قیمتش زیاده، خوب چه کار می‌توانیم بکنیم؟!

مادر گفت: من این گردن‌بند را برات می‌خرم اما به شرطی که وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که میتوانی انجامشان بدهی رو بهت می‌دم و با انجام آن کارها می‌توانی پول گردن‌بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت چند دلار تحفه می‌ده و این می‌تونه کمکت کنه. ویکتوریا قبول کرد.

۰ نظر ۰۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۹:۵۵

جعفر کاشانی که شغلش سلمانی بود وارد تبریز شد و پس از اینکه زن و بچه خود را در منزلی سکونت داد کنار کوچه‌ای بنا به رسم قدیم بساط سلمانی خود را پهن و به انتظار مشتری نشست.

چند دقیقه بعد یک پهلوان بد اخلاق تبریزی برای اصلاح سر و صورت روی کرسیچه او نشست. چون خیلی عجله داشت مرتب حین انجام کار با نوک پا به قلم پای جعفر می‌زد و می‌گفت زود باش.

بعد از اتمام کار بدون اینکه دستمزدی به او بدهد یک سیلی هم به صورت او زد و گفت نگفتم زود باش و از آنجا دور شد.

۰ نظر ۲۶ فروردين ۰۰ ، ۱۶:۲۸

امروزه از این ضرب‌المثل موقعی استفاده می‌شود که می‌خواهند به فردی بگویند دیر رسیده و دیگر مثل قبل توانائی یا ثروت قبلی را ندارد و قادر به کمک کردن به او نیستند.

در گذشته هنگام پخش غذای نذری، مردم برای گرفتن غذای نذری صف می‌کشیدند.

از آنجا که جنس کفگیرها فلزی بود وقتی به دیگ می‌خورد صدا می‌داد. هنگامی که غذا در حال تمام شدن بود و پلو به انتها می‌رسید این کفگیر در اثر برخورد به دیگ صدا می‌داد و آشپزها وقتی که غذا تمام می‌شد کفگیر را ته دیگ می‌چرخاندند و با اینکار به بقیه کسانی که در صف بودند خبر می‌دادند که غذا تمام شده است.

۰ نظر ۲۵ فروردين ۰۰ ، ۲۱:۱۵

مردی ساده، چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی‌اش پنج درهم از او دریافت می‌کرد.

یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: می‌خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می‌خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می‌خواهم مزدت را نیز بپردازم. 

پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی‌اش دریافت می‌کرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، را ترجیح داد.

چوپان در مقابل حیرت‌زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه‌اش رفت.

۰ نظر ۲۰ فروردين ۰۰ ، ۱۰:۳۰

یک روز سگی از کنار شیر خفته‌ای رد می‌شد وقتی سگ دید شیر خوابیده، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.

وقتی شیر بیدار شد متوجه وضعیتش شد سعی کرد تا طناب را باز کند اما نتوانست.

در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر رو به خر کرد و گفت: ای خر اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می‌دهم.

خر ابتدا تردید کرد ولی بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.

وقتی شیر رها شد و خود را از خاک و گرد و عبار خوب تکانید، رو به خر کرد و گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمی‌دهم!

۰ نظر ۲۰ فروردين ۰۰ ، ۱۰:۲۷

ﺩﺭ ﻣﻌﺒﺪﯼ ﮔﺮﺑﻪﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ می‌کرد ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﺎﺩﺕِ ﺭﺍﻫﺐﻫﺎ، ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺁﻥﻫﺎ می‌شد.

ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ می‌رﺳﺪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻪ ﺑﺎﻍ ﺑﺒﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﺒﻨﺪﺩ. ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺍﻝ ﺳﺎﻝﻫﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺻﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﺁﻥ ﻣﺬﻫﺐ ﺷﺪ!

ﺳﺎﻝﻫﺎ ﺑﻌﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ! ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻢ ﻣُﺮﺩ.

ﺭﺍﻫﺒﺎﻥ ﺁﻥ ﻣﻌﺒﺪ ﮔﺮﺑﻪﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﺪ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﺗﺎ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ! ﺗﺎ ﺍﺻﻮﻝ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ!

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ بعدﯼ، ﺭﺳﺎﻟﻪﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ ﺩﺭ باب ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺑﺴﺘﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﺎﺩﺕ!

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۹ ، ۱۷:۲۹

لشگر سلطان محمود در سومنات بتی یافتند به نام "لات". هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند.

شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و "لات" را در آن بسوزاند.

یکی از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می‌فروختی.

 شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب، کردگار، آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت‌تراش بود و تو بت‌فروش.

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۹ ، ۱۷:۲۱

چند روز پیش سفری با اسنپ داشتم. آن روز باطری و زاپاس ماشینم را دزدیده بودند.

راننده‌ی اسنپ آرامش عجیبی داشت که باعث شد با او حرف بزنم و از بدشانسی‌‌هایی که در زندگی‌ام داشته‌ام بگویم.

صحبتم که تمام شد گفت مسافری داشتم هم سن و سال خودم. خیلی عصبانی بود، طوری‌که چشمانش سرخ شده بود.

گفتم چی شده؟ گفت ۸ بار درخواست دادم، راننده‌ها گفتند یک دقیقه دیگر می‌رسند ولی لغو کردند!

گفتم حتما حکمتی داشته، ناراحت نشو. بیشتر عصبانی شد و گفت حکمت کیلو چنده؟ و با گوشیش تماس گرفت؛ مدام دعوا می‌کرد و حرص می‌خورد.

۰ نظر ۲۲ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۲۸

حکایت است که پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید: بگو خداوندی که تو می‌پرستی چه می‌خورد؟ چه می‌پوشد؟ و چه کار می‌کند؟ و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می‌گردی.

وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد.

غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیر با تعجب گفت: یعنی تو آن را می‌دانی؟ پس برایم بازگو.

اول آنکه خدا چه می‌خورد؟

غم بندگانش را که می‌فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را بر می‌گزینید؟

۰ نظر ۲۲ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۲۶

درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او کرد.

کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. او از درویش پرسید: این اشاره‌ تو برای چه بود؟

درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چه داده؟

کریم خان که در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟

درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است

۰ نظر ۱۰ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۴۷

روزی شخصی بسیار خسیس در رودخانه‌ای افتاده بود و عده‌ای جمع شده بودند تا او را نجات دهند.

یکی از دوستانش دوید تا به او کمک کند. روی زمین کنار رودخانه نشست و به مرد خسیس گفت: دستت را بده به من تا تو را از آب بالا بکشم.

مرد در حالی که دست و پا می‌زد دستش را نداد! شخص دیگری همین پیشنهاد را داد، ولی نتیجه‌ای نداشت.

ملا نصرالدین که به محل حادثه رسیده بود، خود را به لب رودخانه رساند و به مرد گفت: دست مرا بگیر تا تو را نجات دهم.

مرد بلافاصله دست ملا را گرفت و از رودخانه بیرون آمد! مردم در شگفت شدند و گفتند: ملا معجزه کردی این مرد دستش را به هیچ کس نمی‌داد

۰ نظر ۱۰ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۴۳

دبیرستان حاج سید حسین نوایی دولت آباد