دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540
دبیرستان حاج سید حسین نوایی


دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540

۱۴۲ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

زن جوانی در جاده رانندگی می‌کرد. برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود.

ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین  پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.

حدود ۴۵ دقیقه می‌ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ‌. ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ‌. ﻣﺎﺷﻴﻦ‌ﻫﺎ یکی ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮی ﺭﺩ می‌ﺷﺪﻧﺪ‌. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮی ﮐﺮمی ﺍﺻﻼ ﺗﻮی ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ نمی‌ﺷﺪ‌.

ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎبی ﺑﺮﻑ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ‌. ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ‌ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ پشمیﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭی ﮔﻮﺵ‌ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ‌.

۰ نظر ۰۴ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۲۸

در یکی از مدارس، معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی بجای او شروع به تدریس کرد.

این معلم جایگزین در یکی از کلاس‌های خود، سوالی از دانش‌آموزی پرسید که او نتوانست جواب دهد و به همین علت بقیه دانش‌آموزان به او خندیدند و او را مسخره کردند.

معلّم متوجّه شد که این دانش‌آموز از  اعتماد به‌نفس پایینی برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی‌هایش مورد تمسخر قرار می‌گیرد.

زنگ آخر فرا رسید. وقتی دانش‌آموزان از کلاس خارج شدند، معلّم آن دانش‌آموز را فراخواند و به او برگه‌ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان‌طور که نام خود را حفظ کرده، آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.

۰ نظر ۰۳ بهمن ۹۸ ، ۰۹:۴۳

ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠، ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان یک ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ.

ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ. ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ. معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.

ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ می‌خواندم.

ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ. خانم ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ بی‌حوﺻﻠﻪ‌ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ! ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ‌ﺧﻮﺍﻧﺪ می‌گفت ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ؟ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ.

۰ نظر ۰۳ بهمن ۹۸ ، ۰۹:۱۸

می‌گویند آقا محمدخان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته است. تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می‌تاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین می‌شده. بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده. در ‌‌نهایت هم ر‌هایش می‌کرده.

تا اینجای داستان مشکلی نیست. درست است روباه مسافت، زیادی را دَویده، وحشت کرده، خسته هم شده، اما زنده و سالم است. هم جانش را دارد، هم دُمش را. پوستش هم سر جای خودش است. می‌ماند فقط آن زنگوله!

از اینجای داستان، روباه هر جا که برود یک زنگوله توی گردنش صدا می‌کند. دیگر نمی‌تواند شکار کند، زیرا صدای آن زنگوله، شکار را فراری می‌دهد. بنابراین «گرسنه» می‌ماند. صدای زنگوله، جفتش را هم فراری می‌دهد، پس «تنها» می‌ماند. از همه بد‌تر، صدای زنگوله، خود روباه را هم «آشفته» می‌کند، «آرامش‌‌اش» را به هم می‌زند.

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۸ ، ۱۹:۱۸

منتظر آسانسور ایستاده بودیم، سلام و احوالپرسی که کردم انگار حواسش پرت شد و موبایل از دستش افتاد. تازه متوجه شدم دو تا گوشی دارد، آن که بزرگتر بود و جدیدتر به نظر می‌آمد، سفت و محکم بین انگشتانش خودنمایی می‌کرد، آن یکی که کوچکتر بود و قدیمی‌تر، روی زمین افتاده بود و بند بندش از هم جدا شده بود، باتری‌اش یک طرف، در و پیکرش طرف دیگر.

۰ نظر ۲۹ مهر ۹۸ ، ۲۰:۱۲

شخصى از یاران امام صادق علیه‌السلام مى‌گوید: «نزد امام صادق علیه‌السلام رفتم، دیدم حضرت نماز مى‌خواند. بعد از نماز، در سجده مناجات کرد و براى زوار قبر امام حسین علیه‌السلام بسیار دعا کرد.

وقتى مناجات حضرت تمام شد، عرض کردم: فدایت شوم! به خدا که آرزو کردم حسین علیه‌السلام را زیارت مى‌کردم و حج مستحبى انجام نمى‌دادم!

حضرت در پاسخ فرمود: تو که به قبر سیدالشهدا علیه‌السلام نزدیک هستى، چرا به زیارت او نمى‌روى؟

عرض کردم: من نمى‌دانستم که مسئله به این عظمت است. حضرت فرمود: «دعا گویان زوار حسین علیه‌السلام، در آسمان از دعاگویان او در زمین بیشترند.

زیارت را ترک مکن. هرکه آن را ترک کند، آن قدر حسرت مى‌برد که آرزو مى‌کند که قبر حضرت، نزد او مى‌بود.» و سپس حضرت دوباره به تمجید زایران حضرت حسین علیه‌السلام و بیان فضایل آنان پرداخت.

۰ نظر ۲۵ مهر ۹۸ ، ۱۸:۱۸

ستارخان در خاطراتش می‌گوید: من هیچ‌وقت گریه نکردم، چون اگر گریه می‌کردم آذربایجان شکست می‌خورد و اگر آذربایجان شکست می‌خورد ایران شکست می‌خورد. اما در زمان مشروطه یک بار گریستم. و آن زمانی بود که ۹ ماه در محاصره بودیم بدون آب و بدون غذا.

از قرارگاه آمدم بیرون، مادری را دیدم با کودکی در بغل، کودک از فرط گرسنگی به سمت بوته علفی رفت و به دلیل ضعف شدید بوته را با خاک ریشه می‌خورد، با خودم گفتم الان مادر کودک مرا فحش می‌دهد و می‌گوید لعنت به ستارخان.

اما مادر، فرزند را در آغوش گرفت و گفت: "اشکالی ندارد فرزندم، خاک می‌خوریم، اما خاک نمی‌دهیم." آنجا بود که اشک از چشمانم سرازیر شد.

۰ نظر ۰۷ مهر ۹۸ ، ۰۷:۵۵

ﺭﻭﺯﯼ ﻃﻠﺒﻪﺟﻮﺍﻧﯽﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺎﻩﻋﺒﺎﺱ ﺩﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺩﺭﺱ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺑﻬﺎﯾﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩﺍﻡ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﻧﺒﺎﻝﺗﺠﺎﺭﺕ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﮐﺎﺳﺒﯽ ﺑﺮﻭﻡ ﭼﻮﻥ ﺩﺭﺱﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺩﻡ، ﺁﺏ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻃﻠﺒﮕﯽ بجاﯾﯽ ﻧﻤﯽﺭﺳﺪ ﻭ بجز ﺑﯽﭘﻮﻟﯽ ﻭ ﺣﺴﺮﺕ، ﻋﺎﯾﺪﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ.

ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ: ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧُﺐ! ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻣﯽﺭﻭﯼ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ. فعلاً ﺍﯾﻦ قطعه‌سنگ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺎﻧﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮﻭ ﭼﻨﺪ ﻋﺪﺩ ﻧﺎﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﺮﻭ، ﻣﻦ ﻣﺎﻧﻊ ﮐﺴﺐ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺗﺠﺎﺭﺗﺖ ﻧﻤﯽﺷﻮﻡ

۰ نظر ۱۶ بهمن ۹۷ ، ۲۰:۳۹

در یک روز سرد زمستانی، مدیر مدرسه بچه‌ها را به صف کرد و گفت: «بچه‌ها، آیا موافقید یک مسابقه برگزار کنیم؟»

تمام بچه‌ها با خوشحالی قبول کردند. پس از انتخاب چند شرکت‌کننده، مدیر از آن‌ها خواست که آن‌طرف حیاط مدرسه در یک ردیف بایستند و با صدای سوت او، به سمت دیگر حیاط بیایند و هر کس بتواند ردپای مستقیم و صافی از خود بجای گذارد برنده مسابقه است.

در پایان مسابقه، آقای مدیر از یکی از بچه‌هایی که ردپای کجی از خود بجای گذاشته بود پرسید: «تو چه کردی؟»

۰ نظر ۱۰ بهمن ۹۷ ، ۱۹:۴۹

اسکندر مقدونی در سی و سه سالگی در گذشت. روزی که او این جهان را ترک می‌کرد می‌خواست یک روز دیگر هم زنده بماند ، فقط یک روز دیگر ، تا بتواند مادرش را ببیند. آن یک روز فاصله‌ای بود که باید طی می‌کرد تا به پایتختش برسد.

اسکندر از راه هند به یونان بر می‌گشت و به مادرش قول داده بود وقتی که تمام دنیا را به تصرف خود درآورد باز خواهد گشت و تمام دنیا را یکپارچـه به او هدیه خواهد کرد.

 بنابراین اسکندر از پزشکانش خواست تا ۲۴ ساعت مهلت برای او فراهم کنند و مرگش را به تعویق اندازند

۰ نظر ۰۹ بهمن ۹۷ ، ۱۸:۰۹

ناصرالدین‌شاه شیری داشت که هر هفته یک گوسفند جیره داشت ، به شاه خبر دادند که چه نشسته‌ای که نگهبان شیر ، یک ران گوسفند را می‌دزدد!

شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد. پس از مدتی آن دو باهم ساخت‌وپاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را می‌دزدیدند ، دل و جگرش را هم می‌خوردند.

شاه خبردار شد و یکی از درباری‌ها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد. این‌یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمی‌داشت

۰ نظر ۰۶ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۵۴

روزی مطربی نزد مرحوم کرباسی که از علمای عهد فتحعلی شاه بود آمد و حکم شرع را در مورد رقصیدن پرسید.

آیت‌الله کرباسی با عصبانیت جواب داد: عملی است مذموم و فعلی است حرام.

مطرب پرسید: حضرت آقا، اگر من دست راستم را بجنبانم حرام است؟

مرحوم کرباسی گفت: خیر!

مطرب پرسید: اگر دست چپم را بجنبانم؟!

مرحوم کرباسی گفت: خیر.

سپس مطرب از حکم شرعی در مورد تکان دادن پای راست و چپ پرسید و هر بار مرحوم کرباسی گفتند: خیر ایرادی ندارد

۰ نظر ۰۴ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۵۷

گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی، در کمینگاهی به سر می‌بردند و سر راه غافله‌ها را گرفته و به قتل و غارت می‌پرداختند و موجب ناامنی شده بودند.

مردم از آن‌ها ترس داشتند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی‌توانستند بر آن‌ها دست یابند، زیرا در پناهگاهی استوار در قله کوهی بلند کمین کرده بودند و کسی را جرأت رفتن به آنجا نبود.

فرماندهان اندیشمند کشور، برای مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستیابی بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر باید از گروه دزدان جلوگیری گردد وگرنه آن‌ها پایدارتر شده و دیگر نمی‌توان در مقابلشان مقاومت کرد 

۰ نظر ۰۳ بهمن ۹۷ ، ۱۹:۵۰

در یک شهر بازی، پسرکی سیاه‌پوست به مرد بادکنک‌فروشی نگاه می‌کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود.

بادکنک‌فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدین‌وسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد.

سپس بادکنک آبی و همین‌طور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد.

بادکنک‌ها سبک‌بال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.

پسرک سیاه‌پوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا این‌که پس از لحظاتی به بادکنک‌فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: ‌ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می‌کردید، بالا می‌رفت؟

۰ نظر ۱۸ دی ۹۷ ، ۲۰:۰۴

قصابی در حال کوبیدن ساطور بر استخوان گوسفند بود که تراشه‌ای از استخوان پرید گوشه چشمش.

ساطور را گذاشت و ران گوشت را برداشت و به نزد طبیب رفت و ران گوشت را به او داد و خواست که چشمش را مداوا کند.

طبیب ران گوشت را دید طمع او را برداشت و فکر کرد حالا که یکی به او محتاج شده باید بیشتر از پهلوی او بخورد بنابراین مرهمی روی زخم گذاشت و استخوان را نکشید.

۰ نظر ۱۷ آذر ۹۷ ، ۰۹:۴۱

دبیرستان حاج سید حسین نوایی دولت آباد