دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540
دبیرستان حاج سید حسین نوایی


دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540

۱۲۸ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

روزی حجاج بن یوسف ثقفی در بازار گردش می‌کرد، شیرفروشی را دید که با خود صحبت می‌کرد. در گوشه‌ای ایستاد و به گفته‌هایش گوش داد. او می‌گفت: این شیر را می‌فروشم، درآمدش فلان قدر خواهد شد، استفاده‌ی آن را با درآمدهای آینده روی هم می‌گذارم تا به قیمت گوسفندی برسد، آن گاه یک میش تهیه می‌کنم و از شیرش بهره می‌برم و بقیه‌ی درآمدش سرمایه‌ی تازه‌ای می‌شود.

 بالاخره با یک حساب دقیق به این جا رسید که پس از چند سال دیگر یک سرمایه‌دار خواهم شد و مقدار زیادی گاو گوسفند خواهم داشت. آن گاه دختر حجاج بن یوسف را خواستگاری می‌کنم، پس از ازدواج با او شخص با اهمیتی می‌شوم. اگر روزی دختر حجاج از اطاعتم سرپیچی کند چنان با لگد او را می‌زنم که دنده‌هایش خرد شود، همین که پایش را بلند کرد، به ظرف شیر خورد و شیرها به زمین ریخت

۰ نظر ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۸:۲۵

منهال بن عمرو ـ که از اهالی کوفه بود ـ می‌گوید: برای انجام حج به مکه رفتم، سپس در مدینه به حضور امام سجاد علیه‌السلام  مشرّف شدم. آن حضرت به من فرمود: حرملة بن کاهل اسدی، چه کار می‌کند؟

گفتم: زنده است و در کوفه سکونت دارد. امام دست‌های خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! داغی آهن را به او بچشان، خدایا! داغی آتش را به او بچشان.

منهال می‌گوید: به کوفه بازگشتم، دیدم مختار ظهور کرده و بر اوضاع مسلّط شده است. دوستی داشتم که چند روز مهمان من بود؛ از این رو نتوانستم با مختار تماس بگیرم

۰ نظر ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۶:۵۲

حضرت صادق علیه‌السلام  فرمود: مردی در زمان‌های گذشته زندگی می‌کرد، او در جست و جو بود دنیا را از راه حلال به دست آورد و ثروتی فراهم نماید؛ ولی نتوانست. از راه حرام جدیت کرد باز هم نتوانست. شیطان برایش مجسم شد و گفت: از راه حلال خواستی ثروتی فراهم کنی نشد و از راه حرام هم نتوانستی، اکنون مایلی راهی به تو بیاموزم که به خواسته‌ی خود برسی و ثروت سرشاری به دست آوری و عده‌ای هم پیرو پیدا کنی؟ گفت: آری! مایلم

۰ نظر ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۶:۳۷

حضرت صادق علیه‌السلام  فرمود: مردی از اصحاب حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم  در تنگدستی قرار گرفت و از نظر مخارج روزانه بسیار در مضیقه بود. روزی زنش به او گفت: خوب است خدمت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم  بروی و از ایشان تقاضای کمکی کنی.

آن مرد خدمت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم  آمد، همین که چشم آن حضرت به او افتاد فرمود: هر کس از ما چیزی درخواست کند به او می‌دهیم؛ اما کسی که شرافت نفس داشته باشد و در حال احتیاج، خود را بی‌نیاز نشان دهد خدا او را غنی خواهد کرد.

۰ نظر ۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۲

ابن سکیّت دانشمند بزرگ و شجاع شیعه، معاصر متوکّل عباسی بود. متوکّل از جانیان و بی‌رحمان به نام روزگار بود. متوکّل به وقت مستی و شرابخواری کارهای بسیار زشتی انجام می‌داد. از جمله شیر گرسنه‌ای را به جان بی‌گناهان می‌انداخت و گاهی مار خطرناکی را در آستین افراد جای می‌داد و بسیاری از اوقات کوزه و سبوهای پرعقرب را به فرمان او در مجلسش می‌شکستند تا عقرب‌ها به جان مردم بیفتند.

ابن سکّیت اهل شعر و ادب بود و مورد تصدیق علمای علوم قرآنی بود و چهارده تألیف در علوم مختلف داشت. او نسبت به امیرمؤمنان علی علیه‌السلام  بسیار عشق می‌ورزید و از خواصّ اصحاب حضرت جواد و حضرت هادی علیه‌السلام  بود.

۰ نظر ۰۳ آبان ۹۶ ، ۰۸:۱۱

حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.

وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

۰ نظر ۲۳ مهر ۹۶ ، ۰۹:۳۶

مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین. این زن تمام کارهایش را با "بسم‌ الله" آغاز می‌کرد. در شأن و منزلت بسم‌ الله همین بس که به فرموده امیرالمومنین امام علی‌بن‌ابیطالب سلام‌الله علیه، اسرار کلام خداوند در قرآن است و اسرار قرآن در سوره فاتحه و اسرار فاتحه در "بسم‌ الله‌الرحمن‌الرحیم" نهفته است.

هرچند زن تمام کارهایش را با "بسم الله" آغاز می‌کرد ولی شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می‌شد و سعی می‌کرد که او را از این عادت منصرف کند

۰ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۱۶

روزهای پایانی عمر محمدرضا پهلوی، برای او خیلی سخت گذشت. شاید هیچگاه فکر نمی کرد سرنوشتش بدتر از آن چیزی باشد که برای پدرش؛ رضا شاه اتفاق افتاد. اما خون جوانان بی‌گناهی که دژخیمان پهلوی بر خاک ایران ریخت گریبان شاه را گرفت و در تنهایی مُرد.

در یکی از روزهای آخر عمر شاه در قاهره، خبرنگار بی‌بی‌سی از او پرسید :«تجربه‌ی تبعید چگونه است؟»

گفت :«امروز من آینده را پشت سرگذاشته‌ام، بیماری وجودم را تحلیل می‌برد و مثل پدرم در غربت خواهم مُرد. ولی یک تفاوت وجود دارد که من توانستم 6 سال بعد از مرگ او جنازه‌اش را به وطن برگردانم، ولی گمان نمی‌کنم دیگر جنازه‌ی من به ایران برگردد.»

۰ نظر ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۱

بهلول بیشتر وقت‌ها در قبرستان می‌نشست.  روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود، هارون به قصد شکار از آن محل عبور نمود چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می‌کنی؟

بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده‌ام که نه غیبت مردم را می‌نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می دهند.

هارون گفت: آیا میتوانی از قیامت، صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟

بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود. هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد.

آنگاه بهلول گفت: ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می‌ایستم و خود را معرفی می‌نمایم و آنچه خورده‌ام و هرچه پوشیده‌ام ذکر می‌نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده‌ای و پوشیده‌ای ذکر نمایی. هارون قبول نمود.

آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد.

سپس بهلول گفت: ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است. آنها که درویش بوده‌اند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند.

۰ نظر ۲۲ دی ۹۵ ، ۱۹:۴۳

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مبلغی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد.

به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدره؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه

مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفاً سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره‌ای نوشت: سند جهنم. مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. مرد به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم را خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم...!

آن مرد مارتین لوتر بود. 

۰ نظر ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۹:۱۰

ابوعلی سینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری، جلوی قهوه‌خانه‌ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه‌خانه نشست تا غذایی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسید، از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.

شیخ گفت: خر را پهلوی اسب من نبند چرا که خر تو از کاه و یونجه او می‌خورد و اسب هم به خرت لگد می‌زند و پایش را می‌شکند.

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۰:۲۴

در زمان حضرت موسی خشکسالی پیش آمد. آهوان در دشت، خدمت موسی رسیدند که ما از تشنگی تلف می‌شویم و از خداوند متعال درخواست باران کن.

موسی به درگاه الهی شتافت و داستان آهوان را نقل نمود. خداوند فرمود: موعد آن نرسیده است. موسی هم برای آهوان جواب رد آورد. تا اینکه یکی از آهوان داوطلب شد که برای صحبت و مناجات بالای کوه طور رود. به دوستان خود گفت: اگر من جست و خیزکنان پایین آمدم بدانید که باران می‌بارد وگرنه امیدی نیست.

آهو به بالای کوه رفت و حضرت حق به او هم جواب رد داد. اما در راه برگشت وقتی به چشمان منتظر دوستانش نگاه کرد ناراحت شد، شروع به جست و خیز کرد و با خود گفت دوستانم را خوشحال می‌کنم و توکل می‌نمایم. تا پایین رفتن از کوه هنوز امید هست.

تا آهو به پایین کوه رسید باران شروع به باریدن کرد.

موسی معترض پروردگار شد. خداوند به او فرمود: همان پاسخ تو را آهو نیز دریافت کرد با این تفاوت که آهو دوباره با توکل حرکت کرد و این پاداش توکل او بود.

یادمان باشد همیشه امیدوار به رحمت خداوند باشیم و همواره به خدا توکل کنیم تا مشکلات از پیش رو برداشته شود.

۰ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۴

مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود، زردآلو هر کیلو 2000 تومن، هسته زردآلو هرکیلو 4000 تومن. یکی پرسید چرا هسته‌اش از زردآلو گرونتره؟! فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه. مرد کمی فکر کرد گفت، یه کیلو هسته بده. خرید و مشغول خوردن که شد با خودش گفت: چه کاری بود، زردآلو می‌خریدم هم خود زردآلو رو می‌خوردم هم هسته شو، هم ارزونتر بود. رفت همین حرف رو به فروشنده گفت، فروشنده گفت: بــــــله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه!!! چه زود اثر کرد.

«دهخدا»

۰ نظر ۲۰ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۵

امام صادق با جمعی در حال میل کردن انگور بودند. در همان حال فقیری آمد و درخواست کمک کرد. آن حضرت خوشه‌ی انگوری به او داد؛ اما فقیر قبول نکرد و گفت: پول بده.

امام فرمود: خدا به تو وسعت دهد. فقیر انگور را از حضرت خواست، حضرت انگور را به او نداد و فرمود: خدا به تو وسعت دهد.

پس از چند لحظه فقیر دیگری آمد، حضرت چند دانه انگور به او داد. او نیز خورد و خدا را شکر کرد، آن گاه امام مشت او را پر از انگور کرد، باز خورد و خدا را شکر کرد.

سپس آن بزرگوار بیست درهم به او داد، فقیر باز هم خدا را سپاس گفت. این بار امام پیراهنش را به او داد، او نیز پوشید و از امام تشکّر کرد.

راوی می‌گوید: ما احساس کردیم اگر باز هم خدا را شکر کرده بود، امام چیز دیگری به وی می‌داد.

منبع: بحار الأنوار

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۰

آورده‌اند که مردی غلامی داشت خردمند، روزی آن مرد با غلام به باغی می‌رفت، در راه، خیار بادلنگی پاک کرد، نیمی به جهت خود نگاه داشت تا بخورد و نیمی به غلام داد.

غلام به نشاط آن را خوردن گرفت. چون خواجه بچشید، تلخ بود. گفت: ای غلام! خیار بادلنگ بدین تلخی تو را دادم و به نشاط تمام خوردی و به رغبت به کار بردی؟ گفت: ای خواجه! از دست تو شیرین و چربی بسیار خوردم، شرم داشتم که بدین قدر تلخی، از خود اثر کراهیت ظاهر کنم!

خواجه گفت: چون شکر نعمت چنین می‌گزاری، تو را در بندگی نگذارم و بدین آزادمردی، به سعادت آزادی برسید.

منبع: جوامع الحکایات

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۲:۱۸

دبیرستان حاج سید حسین نوایی دولت آباد