دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540
دبیرستان حاج سید حسین نوایی


دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540

۱۳۵ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

 در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می‌کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم. قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت و گوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود. در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:

۲ نظر ۲۸ تیر ۹۲ ، ۱۷:۰۸

بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید: فردا به فلان حمام برو و کار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن.

دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می‌آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است.

به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم‌ها را از مسافت دوری می‌آوری و ..... حمامی گفت: این نیز بگذرد ...!

۰ نظر ۱۸ تیر ۹۲ ، ۱۹:۲۷

(جرجیس نام پیغمبری است از اهل فلسطین که پس از حضرت عیسی بن مریم به پیغمبری مبعوث گردیده است.)

حتماً این ضرب المثل را شنیده‌اید؟ آیا می‌دانید ریشه‌ی این ضرب‌المثل از کجاست و در چه موقعی مورد استفاده قرار می‌گیرد؟

استفاده از این  ضرب‌المثل موقعی است که کسی در انتخاب چیزی بی‌سلیقگی نشان دهد و آنچه را که کم فایده و بی ‌ارزش‌تر باشد را انتخاب کند. امّا جرجیس چرا ضرب‌المثل شده است؟ علت این است که در میان چند هزار پیامبر مرسل و غیرمرسل که برای هدایت و ارشاد افراد بشر مبعوث گردیده‌اند گویا تنها جرجیسِ پیغمبر صورتی پر چین و چروک  و نازیبا داشته است. جرجیس آبله رو بود و یک سالک بزرگ بر پیشانی و به قولی بر روی بینی داشت که به نازیبایی سیمایش می‌افزود.

۰ نظر ۰۸ تیر ۹۲ ، ۱۹:۵۲

باغبان جوانی به شاهزاده‌اش گفت: «به دادم برسید حضرت والا! امروز صبح عزراییل را در باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت. دلم می‌خواهد امشب معجزه‌ای بشود و بتوانم از این جا دور شوم و به اصفهان بروم.»

شاهزاده راهوار‌ترین اسب خود را در اختیار او گذاشت. عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم می‌زد که با مرگ رو به رو شد و از او پرسید: «چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی؟»

مرگ جواب داد: «نگاه تهدید آمیز نکردم. تعجب کرده بودم. آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من می‌دانستم که قرار است امشب در اصفهان جانش را بگیرم.»

۰ نظر ۰۸ تیر ۹۲ ، ۱۹:۴۶

روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی‌شان؟

شیخ گفت: هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت: شک نکنید که "تربیت" مهم‌تر است.

۰ نظر ۳۱ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۳۷

 مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت میوه‌ای فرستاد که در فاصله‌ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.

۰ نظر ۰۸ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۳۱

مثل همیشه به قصر آمده بود تا هارون الرشید را ببیند و او را نصیحت کند. هر چند می‌دانست حرف‌های او تأثیری در این خلیفه‌ی مغرور عباسی ندارد، اما عادت کرده بود به او سری بزند و با گوشه و کنایه به او بفهماند که در اشتباه است. هارون هم به بهلول عادت کرده بود. با آنکه حرفهایش نیش‌دار و زهر آگین بود و همیشه با جسارت با او حرف میزد، هارون چیزی به دل نمی‌گرفت.

۰ نظر ۰۷ خرداد ۹۲ ، ۲۰:۱۸

 بار اولی که رفته بودم تو دفتر رئیس شرکتمون٬ پیش خودم گفتم اینجا حتماً توالتش از توالتای کارگری شرکت تمیزتره. بد نیست تا اینجا که اومدم یه سری هم به مستراح جناب رئیس بزنم. بعد از اینکه آقای رئیس کارش را به من گفت. سریع رفتم سمت توالت کذایی.

روی در توالت با خطی خوش نوشته شده بود:

"النظافه من الایمان"

۱ نظر ۰۷ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۲۸

 دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده‌ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می‌دانم هرگز مرا انتخاب نمیکند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه‌ای می‌دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ملکه آینده چین می‌شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۲ ، ۱۸:۱۵

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟زن گفت: من بیوه هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم . ...

۱ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۸:۵۸

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پول‌داری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تاکنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.

نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟  زود قضاوت کردید؟ ...

۰ نظر ۲۷ خرداد ۹۱ ، ۲۳:۱۱

حکایت اول:

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می‌کند برویم. می‌خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی‌کند.

دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می‌آیم.

وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند: سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید.

شهسوار اولی گفت:می‌بینی؟ بعداز چنین صعودی، از ما می‌خواهد که بار سنگین‌تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم!

دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالص‌ترین الماس‌ها بودند ...

مرشد می‌گوید: تصمیمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند.

۰ نظر ۱۴ خرداد ۸۹ ، ۲۱:۰۵

مردی از  بندگان خدا  صبح زود بیدار شد تا نماز صبح را در مسجد بجای آورد. او لباس پوشید ، وضو ساخت و راهی مسجد شد. در راهِ مسجد به یکباره نقش بر زمین شد و لباس هایش کثیف گَشت. برخاست خود را تمیز نمود و به خانه باز گشت. در خانه، لباس هایش را تعویض کرد خود را پاک کرده و دوباره راهی مسجد شد. در راه مسجد برای بار دوم در همان مکان قبلی  زمین خورد و دومرتبه به خانه برگشته خود را پاک نمود و دوباره رهسپار مسجد شد.

۱ نظر ۱۵ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۹:۳۹

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. ...

۲ نظر ۳۰ فروردين ۸۹ ، ۱۲:۱۸

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید کیستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول بسم‌ا... می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم بسم‌ا... می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.

۰ نظر ۲۷ فروردين ۸۹ ، ۱۰:۵۱

دبیرستان حاج سید حسین نوایی دولت آباد