دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی (دوره اول)

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540
دبیرستان حاج سید حسین نوایی


دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی (دوره اول)

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540

۰ نظر ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۰۸
۰ نظر ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۴۸
۰ نظر ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۲۱

ﻣـﺮﺩﯼ ﺑـﻪ همسرش ﮔـﻔـﺖ: ﻧـﻤـﯿـﺪﺍﻧـﻢ ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﭼـﻪ ﻛـﺎﺭ ﺧـﻮﺑـﯽ ﺍﻧـﺠـﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛـﻪ ﯾـﻚ فرشته ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩﻡ ﺁﻣـﺪ ﻭ ﮔـﻔـﺖ ﻛـﻪ ﯾـﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﺗـﺎ ﻣـﻦ ﻓـﺮﺩﺍ ﺑـﺮﺁﻭﺭﺩﻩ‌ﺍﺵ ﻛـﻨـﻢ.

همسرش ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ: ﻣـﺎ ﻛـﻪ 16 ﺳـﺎﻝ است ﺑـﭽـﻪ‌ﺍﯼ ﻧـﺪﺍﺭﯾـﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﺑـﭽـﻪ‌ﺩﺍﺭ ﺷـﻮﯾـﻢ.

ﻣـﺮﺩ ﺭﻓـﺖ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣـﺎﺟـﺮﺍ ﺭﺍ ﺑـﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗـﻌـﺮﯾـﻒ‌ ﻛـﺮﺩ، ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﮔـﻔـﺖ: ﻣـﻦ ﺳـﺎﻟـﻬـﺎﺳـﺖ ﻛـﻪ ﻧـﺎﺑـﯿـﻨـﺎ ﻫـﺴـﺘـﻢ، ﭘـﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﭼـﺸـﻤـﺎﻥ ﻣـﻦ ﺷـﻔـﺎ ﯾـﺎﺑـﺪ.

۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۴۰

باور کردن خود یکی از اولین قدم‌ها به سمت موفقیت است. اگر به خودتان اعتماد نداشته باشید، موفق شدن در کارها خیلی سخت می‌شود.

1- یک شعار برای خود انتخاب کنید و هر روز آنرا برای خودتان تکرار کنید.

2- یاد بگیرید که نظر شما تنها نظری است که اهمیت دارد. افکار و نظرات بی‌اهمیت دیگران را کنار بگذارید. فقط خودتان هستید که باید واقعیت زندگی را برای خود آشکار کنید.

3- در محل کار، مدرسه یا خانه نظرات خود را بیان کنید. وقتی در ارتباطات خود با دیگران مطیع و سلطه‌پذیر نباشید آنوقت به خود و نظراتتان اعتماد و اطمینان پیدا می‌کنید

۱ نظر ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۲۵

۰ نظر ۱۷ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۰۵

۰ نظر ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۵۴

۰ نظر ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۵۹

گویند کامران میرزا فرزند ناصرالدین شاه تعدادی نایب در اختیار داشت که مأمور اجرای اوامر او بودند. این مأموران برای جلب توجه بیشتر و زهر چشم گرفتن از مردم، خود را به قیافه‌های مخصوصی در می‌آوردند، یکی سبیل بلند و دیگری سبیل چخماقی می‌گذاشت.

یکی از این مأموران یک طرف صورتش سبیل نداشت. روزی کامران میرزا در حال سان دیدن از مأموران بود، به محض این که به این مأمور رسید، از قیافه او خنده‌اش گرفت و گفت: آن نصفه سبیلت را کجا گذاشته‌ای؟

۰ نظر ۰۹ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۰۱

بهول شبی در خانه‌اش مهمان داشت و در حال صحبت با مهمانش بود که قاصدی از راه رسید. قاصد پیام قاضی را برای او آورده بود. قاضی می‌خواست بهلول آن شب شام مهمانش باشد. بهلول به قاصد گفت: از طرف من از قاضی عذر بخواه ، من امشب مهمان دارم و نمی‌توانم بیایم.

قاصد رفت و چند دقیقه دیگر برگشت و گفت: قاضی می‌گوید قدم مهمان بهلول هم روی چشم. بهلول بیاید و مهمانش را هم بیاورد.

۱ نظر ۰۹ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۵۷

۰ نظر ۰۶ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۱۲

مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند، هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید.

۰ نظر ۰۶ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۰۶

۰ نظر ۰۶ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۵۶
۰ نظر ۰۶ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۲
۱ نظر ۲۹ دی ۹۴ ، ۱۲:۳۲

دبیرستان حاج سید حسین نوایی دولت آباد