دبیرستان حاج سید حسین نوایی (دوره اول)

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540
دبیرستان حاج سید حسین نوایی


دبیرستان حاج سید حسین نوایی (دوره اول)

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540

دبیرستان حاج سید حسین نوایی (دوره اول)

وزارت آموزش و پرورش

اداره كل آموزش و پروش اصفهان

آموزش و پرورش برخوار

اتوماسیون اداری برخوار

سوالات و گرامر زبان

دبیرستان نوایی

دبیرستان نمونه دولتی سعدی

ضمن خدمت فرهنگيان

سامانه هوشمند پيام كوتاه

بسيج سرجوب

بانك ملي

سامانه ثبت نام اكترونيكي دانش آموزان

سامانه بیمه های دانش آموزی

سامانه تجهیزات مدارس

سامانه آزمون الکترونیکی

سامانه مکانیزه اموال و انبار

۰ نظر ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۰۸:۰۵


۰ نظر ۱۳ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۵۱
۰ نظر ۱۳ اسفند ۹۳ ، ۱۰:۰۱

خداوند به یکى از پیامبران وحى کرد:

 که فردا صبح اول چیزى که جلویت آمد بخور! و دومى را بپوشان! و سومى را بپذیر! و چهارمى را ناامید مکن! و از پنجمى بگریز!

  پیامبر خدا صبح از خانه بیرون آمد. در اولین وهله با کوه سیاه بزرگى روبرو شد، کمى ایستاده و با خود گفت :خداوند دستور داده این کوه را  بخورم. در حیرت ماند چگونه بخورد! آنگاه به فکرش رسید خداوند به چیز محال دستور نمى‌دهد، حتماً این کوه خوردنى است. به سوى کوه حرکت کرد هر چه پیش مى‌رفت کوه کوچکتر مى‌شد سرانجام کوه به صورت لقمه‌اى درآمد، وقتى که خورد دید بهترین و لذیذترین چیز است.

۰ نظر ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۰۹:۳۴

۰ نظر ۰۵ اسفند ۹۳ ، ۰۸:۲۴

۰ نظر ۰۵ اسفند ۹۳ ، ۰۸:۲۴


۰ نظر ۰۴ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۲۷


۰ نظر ۰۳ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۰۱
۰ نظر ۲۲ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۴۸
۰ نظر ۲۲ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۲۷
۲ نظر ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۱۳
۰ نظر ۱۴ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۰۵
۰ نظر ۱۳ بهمن ۹۳ ، ۰۸:۵۵

۰ نظر ۱۱ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۱۵
۰ نظر ۱۰ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۵۷

آورده‌اند: پادشاهی عده‌ای از نزدیکان خود را به مهمانی دعوت کرد. وقتی سفره را گستردند، یکی از غلامان خواست ظرف غذا را داخل سفره بگذارد، همین که خواست از کنار پادشاه بگذرد هیبت پادشاه او را فرا گرفت و دستش لرزید و مقدار کمی غذا بر لباس پادشاه ریخت. پادشاه فرمان قتل او را صادر کرد.

غلام که چنین دید عمداً بقیه‌ی غذا را بر سر و روی پادشاه ریخت. پادشاه گفت: وای بر تو! چرا چنین کردی؟ غلام گفت: ای پادشاه! من این کار را به خاطر حفظ آبروی تو انجام دادم؛ چون اگر مرا به خاطر ریختن غیر عمدی اندکی غذا بر لباست می‌کُشتی، مردم تو را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند و تو را ستمگر می‌دانستند و از تو به بدی یاد می‌کردند؛ از این رو این کار را کردم تا تو در کشتن من معذور و از سرزنش مردم به دور باشی؛ چون در این صورت دیگر گناه من کوچک نیست. پادشاه اندکی فکر کرد و سپس گفت: ای غلام! کار تو زشت است؛ ولی عذر تو زیبا است، ما نیز به خاطر زیبایی عذرت تو را می‌بخشیم و آزاد می‌کنیم.

منبع:  المُستَطرَف

۰ نظر ۱۰ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۱۰

دبیرستان حاج سید حسین نوایی دولت آباد